درباره نویسنده
دختر صحرا
و اکنون من فارغ از شادمانی هفت سالگی و به یاد کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا و فارغ از آنکه بابا نان داد در خود به دنبال خویشتن میگردم تا شاید روزی به معنای واقعی عشق حقیقی برسم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دختر صحرا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خدا در نزدیکی ماست...
  • دانه کوچولو...
  • دل نوشته...
  • عشق یعنی چه؟
  • دل نوشته...
  • درباره عشق...
  • خدایا...
  • بارالها...
  • عاشقی...
  • راه زندگی...
  • بهانه دلتنگی...
  • و باز بغض سنگینی...
  • رها...
  • زندگی....
  • ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را...
  • آرزوی بچگی...
  • دلتنگی...
  • دنیا...
  • عشق...
  • گذر زمان...
  • صدای عشق . . . .
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
دوستان من
  • دیوارکبود
  • گل سرخی برای تو عشقم
  • باور یک پنجره
  • شریک کودکی های من شوید...
  • مرد تنها
  • آریا فرمانروای تنهایی
  • ناشناس
  • خزان غم انگیز.
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دختر صحرا
درباره عشق...
نویسنده: دختر صحرا - سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸

دوست دارم آخرین پست سال ٨٨ رو چیزی بذارم که خیلی وقته دارم بهش فکر میکنم که هم متفاوت باشه و هم جذاب...  امروز ایمیلی از دوستی به دستم رسید که خیلی منو به فکر فرو برد. مطلب این دوست درباره عشق بود. به راستی عشق چیه ؟ کیه؟ کجاست؟بعضی ها میگن عشق خودش میاد و در خونه دلت رو می زنه پس نباید دنبالش بگردی. ولی خیلی ها  هم به این اعتقاد دارن  که اگه کسی رو دوست داری جرأت به خرج بده و بهش بگو مطمئن باش که بهش میرسی... کاش وقتی عاشق یکی می شدیم اونم همین حس رو داشت و اونوقت بود که همه چیز مطابق میل آدم سپری میشد. ولی افسوس که ماهمیشه عاشق کسی میشیم که عاشقی بلد نیست و یا یک شکست عشقی بزرگ تو زندگیش خورده که دیگه نمی تونه به کسی دل ببنده و یا عاشق باشه و از روی اجبار زندگی میکنه.  همیشه فکر میکردم که اگه به یکی خیلی محبت کنم و یا عشق بدم دیگه نیازی به چیزی نداره و حتی میتونم جلوی رفتارهای توهین آمیزش رو هم بگیرم ، چند وقته به این نتیجه رسیدم که ما هیچ گاه نمی تونیم آدما رو تغییر بدیم... ولی من می خوام تغییرش بدم می خوام به همه ثابت کنم که خواستن توانستن است می خوام بگم که ما هم حق عاشق شدن داریم این دوست خیلی خوب گفت که زندگی اون قدر طولانی نیست که بخوایم جبرانش کنیم و یا بعدها فرصتی باقی بمونه که به طرف مقابل بگیم دوستت دارم. وقتی مطلبی که واسم فرستاده بود به پایان رسید تو تصمیمم مصمم تر از قبل شدم  واسه همین تصمیم گرفتم که تو سال جدید متفاوت باشم می خوام به خودم این جسارت رو بدم میخوام واقعاً عاشق باشم و پای عشقم بایستم... و در این راه فقط و فقط از خدای مهربون که همیشه یار و پشتیبانم است و تو لحظه های شادی و غم تنهام نذاشته کمک بگیرم تا به عشق حقیقی برسم... دیگه دوست ندارم کسی رو تحمل کنم فقط به خاطر اینکه در حقش ترحم کنم دوست دارم خودم باشم. خود واقعی . و من امروز در روزهای پایانی سال ٨٨ این تصمیم رو می گیرم که مثبت باشم و مثبت بیاندیشم و عاشق زندگی کنم. و همین جا از همه دوستان عزیزم که به من کمک کردن که خودم رو پیدا کنم تشکر میکنم. امیدوارم بتونم یک روز پاسخ تمام خوبیهاشون رو بدم... تو سال جدید وبلاگ من متفاوت میشه. پس بهتره با این وبلاگ خداحافظی کنم و سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک بگم و برای تک تک شما آرزوی سالی خوش و خرم را داشته باشم  . راستی یادتون نره که حتماً لحظه تحویل سال منو هم دعا کنید. پس تا سال جدید خداحافظ.

عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را براساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی..

نظرات ()



خدایا...
نویسنده: دختر صحرا - شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

خدایا تو قلب مرا می خری؟

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد


یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

نظرات ()



بارالها...
نویسنده: دختر صحرا - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

بارالها


برای همسایه ای که نان مرا ربود نان، 

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی، 

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش 

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق  

میطلبم. 

                                                                                      

                                                                           (دکتر علی شریعتی)

نظرات ()