درباره نویسنده
دختر صحرا
و اکنون من فارغ از شادمانی هفت سالگی و به یاد کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا و فارغ از آنکه بابا نان داد در خود به دنبال خویشتن میگردم تا شاید روزی به معنای واقعی عشق حقیقی برسم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دختر صحرا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خدا در نزدیکی ماست...
  • دانه کوچولو...
  • دل نوشته...
  • عشق یعنی چه؟
  • دل نوشته...
  • درباره عشق...
  • خدایا...
  • بارالها...
  • عاشقی...
  • راه زندگی...
  • بهانه دلتنگی...
  • و باز بغض سنگینی...
  • رها...
  • زندگی....
  • ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را...
  • آرزوی بچگی...
  • دلتنگی...
  • دنیا...
  • عشق...
  • گذر زمان...
  • صدای عشق . . . .
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
دوستان من
  • دیوارکبود
  • گل سرخی برای تو عشقم
  • باور یک پنجره
  • شریک کودکی های من شوید...
  • مرد تنها
  • آریا فرمانروای تنهایی
  • ناشناس
  • خزان غم انگیز.
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دختر صحرا
خدا در نزدیکی ماست...
نویسنده: دختر صحرا - سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
  • به دنبال خدا نگرد
  • خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
    خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
    به دنبالش نگرد

    خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
    خدا در قلبی است که برای تو می تپد
    خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

    خدا آن جاست
    در جمع عزیزترین هایت
    خدا در دستی است که به یاری می گیری
    در قلبی است که شاد می کنی
    در لبخندی است که به لب می نشانی
    خدا در بتکده و مسجد نیست
    گشتنت زمان را هدر می دهد
    خدا در عطر خوش نان است
    خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
    خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
    خدا آن جا نیست

    او جایی است که همه شادند
    و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
    در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
    در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
    باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
    زندگی چالشی بزرگ است
    مخاطره ای عظیم
    فرصت یکه و یکتای زندگی را
    نباید صرف چیزهای کم بها کرد
    چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
    زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
    زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
    و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
    فقط چیزهایی اهمیت دارند
    چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
    همچون معرفت بر خدا و به خود آیی

    دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
    دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
    سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
    کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
    نگاهی تیره و یأس آلود دارند
    آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

    خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
    سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟
     
  •    
نظرات ()



دانه کوچولو...
نویسنده: دختر صحرا - یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩

 

دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید...

سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ کوچک‌ بود.

دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه.

گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت:

من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.


اما هیچ‌کس‌ جز پرنده‌هایی‌ که‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ که‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، کسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌کرد.


دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و کوچکی‌ خسته‌
بود، یک‌ روز رو به‌ خدا کرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست.

من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌آیم. کاشکی‌ کمی‌ بزرگتر، کمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.


خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فکر می‌کنی. حیف‌ که‌
هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ که‌ تو از خودت‌ دریغ‌ کرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ که‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی.

خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ کن‌ تا دیده‌ شوی.


دانه‌ کوچک‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاک‌ و خودش‌ را پنهان‌ کرد.

رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فکر کند.


سال‌ها بعد دانه‌ کوچک‌ سپیداری‌ بلند و باشکوه‌ بود که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ که‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد ...  


تا زمانی که ضمیر ناخودآگاهت را متقاعد نکنی که انسان موفقی هستی، شکست خواهی خورد. این قانع کردن با تاکید و تکرار موثر به وجود می آید

 

 

نظرات ()



دل نوشته...
نویسنده: دختر صحرا - شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

گاهی اون قدر دلتنگ می شی ، نمی دونی با کی حرف بزنی یا باید چی کار کنی که دیگران متوجه حالت پریشونی تو نشن ولی هیچ وقت نمی تونی این حالت رو از چشم دیگران پنهان نگه داری. دیشب وقتی داشتم صورت مهربون مادرم رو نوازش می کردم گرد پیری رو روی صورت پر محبتش دیدم. چه قدر  سخته که هر لحظه برات به اندازه یک عمر ارزش داشته باشه و نتونی از اون لحظه ها استفاده کنی و در کنار عزیزانت باشی. عزیزانی که شاید فردا دیگه فرصت دیدنشون رو نداشته باشی...

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستند که آنجور که می خواهند زندگی می کنند ، آنها کسانی هستند که خواسته های خودشان را به خاطر کسانی که دوستشان دارند تغییر می دهند...

 

نظرات ()



عشق یعنی چه؟
نویسنده: دختر صحرا - چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

عشق یعنی چه؟
تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟»
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می آورم.


• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، ۴ ساله)

• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ۵ ساله)

• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. (دنى، ٧ ساله)
• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)

• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله)

• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ۶ ساله)

• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)

• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، ٨ ساله)

و سرانجام ...
برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"

حالا شما چه نظری دارید در مورد عشق؟

نظرات ()



دل نوشته...
نویسنده: دختر صحرا - یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩

سلام دوستای گلم.

امیدوارم حالتون خوب باشه... شرمنده که خیلی دیر اومدم، راستش فرصت نمیکردم. آخرین پست سال پیشم حرف دلم بود و به خودم قول دادم که تو سال جدید با نگرش مثبت و وب جدید و شاد میام. راستش به دلیل درگیری های خودم و مشکلات کاری نتونستم آپ شم ولی امروز دیگه تصمیم گرفتم که هر طور شده پست جدید بذارم. راستی یادم رفت بگم که سال نو مبارک. البته یه سه ماهی از سال گذشته ولی این تأخیر منو به بزرگی خودتون ببخشید.

گاهی آدم به جایی میرسه که نمی تونه تصمیم درست رو بگیره. من خیلی وقته که به این مرحله رسیدم ما آدم ها باورهای زیادی دارم ولی ... هیچی . فقط دوست دارم این متن رو شما هم بخونید و لذت ببرید...

موفق باشید.

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.


من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ....
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.


من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.


من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.


من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.


من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.


من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.


من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»

پس

آری

من باور دارم




 

نظرات ()



درباره عشق...
نویسنده: دختر صحرا - سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸

دوست دارم آخرین پست سال ٨٨ رو چیزی بذارم که خیلی وقته دارم بهش فکر میکنم که هم متفاوت باشه و هم جذاب...  امروز ایمیلی از دوستی به دستم رسید که خیلی منو به فکر فرو برد. مطلب این دوست درباره عشق بود. به راستی عشق چیه ؟ کیه؟ کجاست؟بعضی ها میگن عشق خودش میاد و در خونه دلت رو می زنه پس نباید دنبالش بگردی. ولی خیلی ها  هم به این اعتقاد دارن  که اگه کسی رو دوست داری جرأت به خرج بده و بهش بگو مطمئن باش که بهش میرسی... کاش وقتی عاشق یکی می شدیم اونم همین حس رو داشت و اونوقت بود که همه چیز مطابق میل آدم سپری میشد. ولی افسوس که ماهمیشه عاشق کسی میشیم که عاشقی بلد نیست و یا یک شکست عشقی بزرگ تو زندگیش خورده که دیگه نمی تونه به کسی دل ببنده و یا عاشق باشه و از روی اجبار زندگی میکنه.  همیشه فکر میکردم که اگه به یکی خیلی محبت کنم و یا عشق بدم دیگه نیازی به چیزی نداره و حتی میتونم جلوی رفتارهای توهین آمیزش رو هم بگیرم ، چند وقته به این نتیجه رسیدم که ما هیچ گاه نمی تونیم آدما رو تغییر بدیم... ولی من می خوام تغییرش بدم می خوام به همه ثابت کنم که خواستن توانستن است می خوام بگم که ما هم حق عاشق شدن داریم این دوست خیلی خوب گفت که زندگی اون قدر طولانی نیست که بخوایم جبرانش کنیم و یا بعدها فرصتی باقی بمونه که به طرف مقابل بگیم دوستت دارم. وقتی مطلبی که واسم فرستاده بود به پایان رسید تو تصمیمم مصمم تر از قبل شدم  واسه همین تصمیم گرفتم که تو سال جدید متفاوت باشم می خوام به خودم این جسارت رو بدم میخوام واقعاً عاشق باشم و پای عشقم بایستم... و در این راه فقط و فقط از خدای مهربون که همیشه یار و پشتیبانم است و تو لحظه های شادی و غم تنهام نذاشته کمک بگیرم تا به عشق حقیقی برسم... دیگه دوست ندارم کسی رو تحمل کنم فقط به خاطر اینکه در حقش ترحم کنم دوست دارم خودم باشم. خود واقعی . و من امروز در روزهای پایانی سال ٨٨ این تصمیم رو می گیرم که مثبت باشم و مثبت بیاندیشم و عاشق زندگی کنم. و همین جا از همه دوستان عزیزم که به من کمک کردن که خودم رو پیدا کنم تشکر میکنم. امیدوارم بتونم یک روز پاسخ تمام خوبیهاشون رو بدم... تو سال جدید وبلاگ من متفاوت میشه. پس بهتره با این وبلاگ خداحافظی کنم و سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک بگم و برای تک تک شما آرزوی سالی خوش و خرم را داشته باشم  . راستی یادتون نره که حتماً لحظه تحویل سال منو هم دعا کنید. پس تا سال جدید خداحافظ.

عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را براساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی..

نظرات ()



خدایا...
نویسنده: دختر صحرا - شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

خدایا تو قلب مرا می خری؟

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد


یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

نظرات ()



بارالها...
نویسنده: دختر صحرا - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

بارالها


برای همسایه ای که نان مرا ربود نان، 

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی، 

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش 

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق  

میطلبم. 

                                                                                      

                                                                           (دکتر علی شریعتی)

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »